تبليغاتX
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

حرفای دلم وقتایی که پیشم نیستی

گلم برات توی وب جدید نوشتم حتما  بهم زنگ بزن آدرسشو بگم.

دوووووووووسستتتتتتتت دارم ناناشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:29  توسط همیشه منتظرت 

سلام عسل مهربون من.......خوبی؟ خدا رو شکر می کنم که لااقل این کار ازم بر میاد که با شنیدن صدام تو رو شاد می کنم. فدات شم الهی منم خیلی خوبم مرسی از وب قشنگت ولی ای کاش این حرفای آخری رو نمی نوشتی خیلی شارژ و شنگول داشتم می خوندم بدجوری خورد توی ذوقم ای کاش نگه می داشتی دفعه بعد می نوشتی نمی دونم تو چه اصراری داری منو اذیت کنی.

 

خوشگلم راست میگی جدی جدی به مامان گفتی من و تو جور نیستیم؟؟؟؟؟؟؟ واقعا اینو گفتی؟ آخه چرا گفتی؟ همه چی رو که خراب کردی....فقط با یه احتمال؟ عزیزدلم تو منو ندیدی که میرم بیرون چون من اصلا اون روز پامو از خونه نذاشته بودم بیرون...تو سمیه رو دیدی و چون به من شک داری پیش خودت گفتی لابد با دلمه ی من می خواست بره بیرون و من رو دیدی نیومد ولی گلم به خدا این طور نیست با زبون روزه به خدا قسم اگه دروغ قسم بخورم و دروغ بگم به خدا من اصلا خبر نداشتم که سمیه زود اومده و داره توی محله خرید میکنه خدا شاهده اگه خبر داشته باشم. آخه چرا باور نمی کنی.....من آخه چی بیام بهت بگم ولی همه چی رو اون طوری که هست بی کم و کاست بهت گفتم دیگه چی بگم؟ به خدا انصاف نیست به خاطر چیزایی که فقط احتمال میدی منو بیچاره و بدبخت کنی و بذاری بری......تازه داری برام آرزوی خوشبختی میکنی...منو باش چه ساده بودم که فکر می کردم با هر بار خواستگار اومدن برا من تو کلی ناراحت میشی نگو آقا خودش می خواد برا خوشبختی من با یه مرد دیگه دعا کنه.....برای من دیگه هیچ ازدواجی وجود نداره یا تو یا تا ابد بدون شوهر می مونم هیشکی لیاقت عشق منو نداره جز تو.

 

باشه چشم عزیزم دیگه هیچ وقت از خواهرم برات نمی نویسم چشم عزیزم چشم. هر چی تو بگی من که می خوام رضایت تو رو داشته باشم پس هر چی تو بگی همون رو می کنم.

 

باشهههههه حتما بهش می گم که شیرینی خواستی باید بدن یعنی چی به آرزوشون رسیدن باید همه ی شهر رو شیرینی بدن ما که جای خود داریم کلی براشون دعا کردیم باید شیرینی هم بخوریم دیگه........به مامان گفتم فردا بریم خونه شون می خوام گلش رو ببینم اون وقت حتما بهش می گم.

 

امشب هم برای شام خونه ی مامان عزیزم اینا هستیم.

 

آره راست میگی زندگی شوخی بردار نیست منم هیچ وقت با زندگیم شوخی نمی کنم که چیزی رو بدونم و ازت قایم کنم در عوض تاوانش تا آخر عمرم بیچارگی و سیاه بختی باشه هیچ وقت به خاطر پنهان کردن حرفی راضی نمی شم تو رو از دست بدم و تا ابد زیر نگاه های خواهرام بشکنم و دیگه هم حاضر نیستم به خاطر آبروی اینا تو رو برنجونم هر چی می دونستم بهت گفتم از این به بعد هم خواهم گفت مطمئن باش با خدا قسم راستشو می گم.

 

ناناشم ای کاش می دونستی که چقدر دوستت دارم و حاضرم به خاطرت چه کارایی بکنم....ای کاش می دونستی که بدون تو نمی تونم زندگی کنم.......تو بری من می میرم می میرم میمیرم میمیرم به خدا می میرم اااا توی متن بالا به حرفت گوش دادم گریه نکردم ولی الان نتونستم جلوی اشکای لعنتی رو بگیرم .

 

ناناشم زیاد مساعد برای نوشتن نیستم با اجازه برم شب که از خونه ی آقاجون اینا برگشتیم برات می نویسم....فعلا....بوس بوس

 

وب تازه ایجاد کردم زنگ بزن بهت بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:32  توسط همیشه منتظرت 

بابای آینده روزت مبارک

به به سلاممممم عید شما مبارک.....خوفی گلم؟ خسته نباشی الهی.

 

سیزده رجب میلاد پر برکت حضرت علی (ع) و روز پدر رو به باباهای خوبم و بابای آینده تبریک می گم.

 

آره دیگه بابای آینده ناناش خودمه......یه روزی هم تو بابا میشی خوش به حال نی نی مون که بابا جونش تویی اه اه باز حس حسادتم تحریک شد. قبل از بابا مرد گل خودمی بعد بابایی مگه نه؟

 

عزیزم واقعا از طرف من روز پدر رو به بابا جون تبریک بگو و بهش بگو عروست که قراره با اردنگی پرتش کنی بیرون بهت تبریک گفت.......و گفت بابا جونم روزت مبارک و یه چیزی هم آروم بهش بگو و اونم اینکه دوسش دارم.

 

وای ناناش نمی دونی مینا چه شور و شوقی داشت بهم اس ام اس زده بود خیلی خوب بود امشب براش....می دونه من خیلی گل دوست دارم گفته بود دلمه جات خالی یه دسته گل آورده به چه خوشگلی با یه سکه....می گفت مامان و خواهرش اون قدر بوسم کردن که نگو بوسه باران بود کلی خوشحال شدم به علی قسم خیلی خوشحال شدم که دعام قبول شده بود و اینا توی همچین شب قشنگی به هم قول دادن تا ابد کنار هم باشن....خیلی خوشحالم خدایا شکرت شکر. ایشالا صاحب همین شب سفید بخت شون کنه. ادای آدم بزرگا رو در آوردم یه لحظه.

 

ناناش می خوام فردا رو روزه بگیرم.....خوبه نه؟ هم ثواب داره و هم از قضاهام کم میشه.

 

ناناشم خیلی زیاد هوارتا دوستت دارم......و تا ابد هم دوستت خواهم داشت و همه ی عشق و محبتم رو می ریزم به پات تا زندگی خوب و خداپسندانه ای داشته باشیم. فعلا گلم....بوس بوس...شب خوبی داشته باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:54  توسط همیشه منتظرت 

واسه یه دونه ی خودم

سلام مرد خوبم...ببخش توی یه روز اونقدر میام و بهت سلام میدم که خودم خجالت می کشم این سومین پستم توی یه روز هستش.

 

میدونی این بابا خان من اصلا یادش نبوده به عموم زنگ بزنه و بگه نیایین ما می ریم جشن حالا خوبه نرفتیم زشت بود میومدن می دیدن نیستیم اصلا تو بی خیالی دست همه رو از پشت بسته.....چند روزه بیچاره خواهرم هی می گفت که جشن هست منم برای شما بلیط گرفتم  هی می گفت بابا تی شرت جدیدت رو بپوش و....بابا اصلا جواب نمی داد....بابا تو که قصد رفتن نداری چرا تا دقیقه ی نود ساکتی همون اولش بگو نه من نمیام. الان هم عصری دیدیم در می زنن وا عموم و زن عموم بودن خوبه نرفته بودیم....اومدن بالا براشون شربت و میوه دادم دیدم بحث شروع شد از اتاق زدم بیرون خواستم مثلا ادای آدمای با درک رو در بیارم نه شوخی می کنم اعصابم خراب میشه وقتی اون روی بد سکه ی ازدواج رو می بینم من از ازدواج یه دید خوشایند و قشنگی دارم نمی خوام با شنیدن حرفای مادر شوهر و عروس دیدم عوض بشه. خب هر دو طرف مقصرن ولی من خودم دلم می خواد به جای گوش دادن به حرفای اونا بیام و برای ناناشم بنویسم کاره بدی کردم؟ خب پس یه بوس بده.

 

فردا عصری آقا جون از تهران بر می گرده ما هم حتما میریم دیدنش برای تبریک روز پدر.

 

وای ناناش امشب عجب شبی هست خونه ی خاله جون اینا....وای مینا عجب حالی داره حتما استرس داره هول شده وای چه استرس شیرینی....خوش به حالشون ظهر سر نماز کلی برای خوشبخت شدنشون دعا کردم.

 

ناناش داشتم برات می نوشتم که در زدن رفتم دیدم اااااااا عموم اینا هستن فهمیدن عمو سعیدم اینجاست اونا هم اومدن دیدنشون یه خرده نشستن رفتن جای دیگه مهمون بودن.

 

ناناش سره کت و شلوار حامد بحث بود گفتن ایشالا داماد شی و اینا حامدم گفت من تا صاحب بنز نشم و خونه توی بالای شهر نداشته باشم زن نمی گیرم همه گفتن ای ول خوبه و اینا این وسط فقط من و مامان مخالفت کردیم ای ول مامان گفت نه اصلا کار درستی نیست تا تشکیل خانواده ندی برکت به خونت نمیاد با گرفتن زن هست که پیشرفت می کنی در ثانی داماد قشنگیش به سن کمشه گفتم ای ول مامان منم باهات موافقم بابا گفت اینو باش حالا خوبه تو داداش نداری بیست سالش نشده واسش زن پیدا می کردی. ناناش خبر داری بدجوری قاپ مامانو دزدیدی حسابی هواتو داره ها. همه جا میشینه میگه سن مهم نیست چی میشه دختر بزرگ باشه مهم اینه که همدیگه رو واقعا دوست داشته باشن اون موقع زندگیشون دوام پیدا میکنه.

 

الان ساعت 8 شبه عمو اینا رفتن ولی عمو سعیدم اینا واسه شام اینجان.....الان هم گفتم بیام ادامه ی وبم رو که قصد داشتم عصر برات بفرستم رو بنویسم اون قدر رفت و آمد شد که تا الان طول کشید وبم. ولی خب الان برات می فرستم فرصت کنم شب هم برات شب به خیر می فرستم.

 

قشنگم پاشم نمازم رو بخونم برم به مامان کمک کنم شب سعی می کنم بازم بیام هر چند خجالت می کشم هی تند تند برات می نویسم. قربونت....فعلا.....از روی ماهت می بوسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:8  توسط همیشه منتظرت 

سلام عسلم....خوفی؟ عصر به خیر.

 

ناناشم می بینی نرفتیم ها.....می دونی چی شد؟ بذار برات تعریف کنم....ظهری من آشپزخونه بودم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم یکی از پشت خط داد زد سرم بابا بود گفت سه ساعت دارم زنگ می زنم چرا هیشکی جواب نمی ده کجایین؟ منم از همه جا بی خبر نمی دونم که خواهر کوچیکه نت تشریف داشتن همه ی سرکوفت ها ریخت رو سر منه بدبخت....بعدشم گفتم بابا یادت نره ساعت 3 باید حرکت کنیم ها....گفت کجا؟ گفتم ااا دانشگاه برای جشن دیگه با عصبانیت گفت نریم مثلا چطور میشه گفتم اااا خواهر وسطی اون وقت ناراحت میشه بابا گفت حالا مگه خبره یه کاردانی این قدر هم جشن و....نداره مگه دکترا گرفتن بعدشم گفت نمی دونم بیام یا نه.....خواهر وسطی اومد که کی بود تلفن؟ گفتم بابا گفت چی شد چی گفت؟ گفتم هیچی نگفت فقط شاید نتونه بیاد ناراحت شد زد زیره گریه که من می خواستم خانوادم رو به همه نشون بدم وگرنه همه ی دوستام خودشون میان من خرم که برا بزرگترام احترام می ذارن. دیدم انصافا حق داره دلم خیلی براش سوخت واسه همین حاضر شدن که خودشون برن خواهر کوچیکه رو هم می برد به منم گفت من نرفتم گفتم ناناشم نمی دونه می خوام تنها برم من گفته بودم با خانواده می رم. بابا هم حرف رو می زنه دل رو می شکونه بعدش پشیمون میشه دیدیم زنگ می زنن بله بابا خان بود ولی اون قدر از دست بابا ناراحت بود که محل نذاشت گفت ما رو ببرین گاراژ الان بچه ها می رن حالا هی بابا گفت ما هم میاییم خواهرم می گفت نه به دوستام خبر دادم با اونا میرم....می ترسم شب ماشین گیرشون نیاد خدا کمکمون کنه .بابا هم خودش از حرفش پشیمون بود ها ولی براشون کثر شان داره از یه کسی معذرت بخوان از دست آدم بزرگا ای کاش هیچ وقت آدم بزرگ نشیم که غرورمون رو بیشتر دوسش داشته باشیم.

 

راستی سی دی ساغر چطور شد؟ ببخش زحمت شد برات...دوستتتتتتتتتتتت دارم عمر من

 

قربونت عسلم فعلا...بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:24  توسط همیشه منتظرت 

سلام عسلم....خوفی؟ عصر به خیر.

 

ناناشم می بینی نرفتیم ها.....می دونی چی شد؟ بذار برات تعریف کنم....ظهری من آشپزخونه بودم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم یکی از پشت خط داد زد سرم بابا بود گفت سه ساعت دارم زنگ می زنم چرا هیشکی جواب نمی ده کجایین؟ منم از همه جا بی خبر نمی دونم که خواهر کوچیکه نت تشریف داشتن همه ی سرکوفت ها ریخت رو سر منه بدبخت....بعدشم گفتم بابا یادت نره ساعت 3 باید حرکت کنیم ها....گفت کجا؟ گفتم ااا دانشگاه برای جشن دیگه با عصبانیت گفت نریم مثلا چطور میشه گفتم اااا خواهر وسطی اون وقت ناراحت میشه بابا گفت حالا مگه خبره یه کاردانی این قدر هم جشن و....نداره مگه دکترا گرفتن بعدشم گفت نمی دونم بیام یا نه.....خواهر وسطی اومد که کی بود تلفن؟ گفتم بابا گفت چی شد چی گفت؟ گفتم هیچی نگفت فقط شاید نتونه بیاد ناراحت شد زد زیره گریه که من می خواستم خانوادم رو به همه نشون بدم وگرنه همه ی دوستام خودشون میان من خرم که برا بزرگترام احترام می ذارن. دیدم انصافا حق داره دلم خیلی براش سوخت واسه همین حاضر شدن که خودشون برن خواهر کوچیکه رو هم می برد به منم گفت من نرفتم گفتم ناناشم نمی دونه می خوام تنها برم من گفته بودم با خانواده می رم. بابا هم حرف رو می زنه دل رو می شکونه بعدش پشیمون میشه دیدیم زنگ می زنن بله بابا خان بود ولی اون قدر از دست بابا ناراحت بود که محل نذاشت گفت ما رو ببرین گاراژ الان بچه ها می رن حالا هی بابا گفت ما هم میاییم خواهرم می گفت نه به دوستام خبر دادم با اونا میرم....می ترسم شب ماشین گیرشون نیاد خدا کمکمون کنه .بابا هم خودش از حرفش پشیمون بود ها ولی براشون کثر شان داره از یه کسی معذرت بخوان از دست آدم بزرگا ای کاش هیچ وقت آدم بزرگ نشیم که غرورمون رو بیشتر دوسش داشته باشیم.

 

راستی سی دی ساغر چطور شد؟ ببخش زحمت شد برات...دوستتتتتتتتتتتت دارم عمر من

 

قربونت عسلم فعلا...بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:21  توسط همیشه منتظرت 

سلام عسلم....خوفی؟ عصر به خیر.

 

ناناشم می بینی نرفتیم ها.....می دونی چی شد؟ بذار برات تعریف کنم....ظهری من آشپزخونه بودم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم یکی از پشت خط داد زد سرم بابا بود گفت سه ساعت دارم زنگ می زنم چرا هیشکی جواب نمی ده کجایین؟ منم از همه جا بی خبر نمی دونم که خواهر کوچیکه نت تشریف داشتن همه ی سرکوفت ها ریخت رو سر منه بدبخت....بعدشم گفتم بابا یادت نره ساعت 3 باید حرکت کنیم ها....گفت کجا؟ گفتم ااا دانشگاه برای جشن دیگه با عصبانیت گفت نریم مثلا چطور میشه گفتم اااا خواهر وسطی اون وقت ناراحت میشه بابا گفت حالا مگه خبره یه کاردانی این قدر هم جشن و....نداره مگه دکترا گرفتن بعدشم گفت نمی دونم بیام یا نه.....خواهر وسطی اومد که کی بود تلفن؟ گفتم بابا گفت چی شد چی گفت؟ گفتم هیچی نگفت فقط شاید نتونه بیاد ناراحت شد زد زیره گریه که من می خواستم خانوادم رو به همه نشون بدم وگرنه همه ی دوستام خودشون میان من خرم که برا بزرگترام احترام می ذارن. دیدم انصافا حق داره دلم خیلی براش سوخت واسه همین حاضر شدن که خودشون برن خواهر کوچیکه رو هم می برد به منم گفت من نرفتم گفتم ناناشم نمی دونه می خوام تنها برم من گفته بودم با خانواده می رم. بابا هم حرف رو می زنه دل رو می شکونه بعدش پشیمون میشه دیدیم زنگ می زنن بله بابا خان بود ولی اون قدر از دست بابا ناراحت بود که محل نذاشت گفت ما رو ببرین گاراژ الان بچه ها می رن حالا هی بابا گفت ما هم میاییم خواهرم می گفت نه به دوستام خبر دادم با اونا میرم....می ترسم شب ماشین گیرشون نیاد خدا کمکمون کنه .بابا هم خودش از حرفش پشیمون بود ها ولی براشون کثر شان داره از یه کسی معذرت بخوان از دست آدم بزرگا ای کاش هیچ وقت آدم بزرگ نشیم که غرورمون رو بیشتر دوسش داشته باشیم.

 

راستی سی دی ساغر چطور شد؟ ببخش زحمت شد برات...دوستتتتتتتتتتتت دارم عمر من

 

قربونت عسلم فعلا...بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:16  توسط همیشه منتظرت 

سلام عزیزم.....خوبی؟ ظهرت به خیر.

 

گلم من دیروز ظهری برات نوشتم که مطمئن باشم می بینی وبم رو و حتما بهم زنگ می زنی ولی................................................................................................................................................................................. اشکالی نداره لابد کار داشتی وقت نکردی زنگ بزنی وگرنه تو همیشه بهم زنگ می زنی. اشکالی نداره بازم برات می نویسم خب تو کار داری من که فرصت نوشتن رو دارم برات می نویسم.

 

توی تنهایی غربت دلم تو شدی قبله ی حاجت دلم، عشق تو نغمه ی هر ساز برام تو بگو چقدر دلت تنگه برام ،عکس تو رو طاقچه ی قلب منه بهترین خاطره ی عمر منه دل اگر بخواد بیوفته بشکنه عکست رو طوری گذاشتم نشکنه.

 

پیغام هام رو شنیدی پاک قاطی کردم می بینی ...چقدر واسم خندیدی؟ اشکالی نداره من دوست دارم تو بخندی.

 

از دیشب منتظر صبح بودم که باهات حرف بزنم ولییییییییییییییییییی نشد خب عوضش من برات وب می نویسم.

 

ناناش خیلی زیاد دوستت دارم شاید باورت نشه شاید قبول نکنی ولی من حاضرم غرورم رو از دست بدم ولی عوضش تو رو به دست بیارم....حاضرم به خدا قسم خدا پاهامو ازم بگیره فلج شم و زمین گیر ولی تو رو داشته باشم حاضرم چشام رو بگیره و دیگه هیچی نبینم و همه جا تاریک و سیاه باشه ولی تو رو داشته باشم و چشم دلم فقط تو رو ببینه نمی دونم چه حسیه چه عشقیه خدا ریخته توی وجودم اون قدر شدید هستش که حاضرم دار و ندارم رو که جز جونم چیزی نیست بدم و تو رو داشته باشم.

 

راستی ناناش قراره امروز عصر آقا محمد با خانوادش برن خونه ی مینا اینا.....دیروز هم خاله جون و رعنا رفتن تحقیق همه ی همسایه ها و همکارا تعریفش رو کردن اینا هم رضایت دادن. از ته دلم از خدا می خوام خوشبخت و سفید بخت بشن. ایشالا قسمت ما هم بشه.

 

خیلی متاسفم برا بعضی ها برا اونایی که قدر زندگیشون رو نمی دونن....بازم زن عموم و مامان عزیزم حرفشون شده دیروز بیچاره عموم حالش خیلی بد بود معلوم بود خیلی گریه کرده بود مونده وسط زنش و مامانش هیچ کس هم کوتاه نمیاد قرار بود امشب بیان خونه ی ما برا شام و با بابا حرف بزنن و راه حلی پیدا کنن ولی بابا یادش افتاد که میریم دانشگاه خواهرم گفت زنگ می زنم می گم بمونه واسه پس فردا. می دونی من اگه خدایی نکرده جای زن عموم بودم چیکار می کردم به خاطر شوهرم همه چی رو تحمل می کردم هر چی هم می شنیدم از مادر شوهرم هیچی نمی گفتم چرا؟ چون شوهرم رو دوست دارم ولی زن عموم چی هر چی مامان عزیزم گیر میده اینم جوابش رو میده و همه ی دق و دلش رو هم سره عموی بیچارم خالی می کنه. به نظر من اون هر چقدر هم از دست مادر شوهرش ناراحت باشه حق نداره با شوهرش بد رفتاری کنه مگه نه؟ قربون خدا برم یکی که به عشق دست پیدا می کنه قدرش رو نمی دونه و زندگی رو خراب می کنه یکی هم مثل من که عاشقه عشقشه و حاضره به خاطر عشقش از همه چی بگذره به عشقش دست پیدا نمی کنه.

 

فدات شم الهی ای کاش وقت کنی و به یه منتظر که همه ی دلخوشیش تویی زنگ بزنی....قربونت فعلا بوس بوس.

بازم سلام پسر بداخلاق من......آقای خوب به کارت رسیدی؟ به کاری که به قول خودت یه خرده مهم تر از من بود......خیلی دلم می خواد بدونم این کار لعنتی چیه که برای تو مهم تر از منه .....

 

ولی ای کاش نمی رفتی باهات حرف می زدم.......

 

قربونت برم فعلا.....بوس بوس.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:17  توسط همیشه منتظرت 

سلام به روی ماهت گلم....شبت به خیر...چطوری؟ الان داری چیکار میکنی؟ خواب که نیستی مطمئنم منم دلم می خواد وقتی تو بیداری منم بیدار باشم وقتی خوابی منم بخوابم......خسته نباشی الهی عزیزم.

 

ناناش گلم دلمه فدات شه الهی امروز حسابی دلتنگت بودم.

 

عصری ساعت 5.30 از خونه دراومدیم جلوی در عمواینا رو دیدیم از قضا اونا هم می رفتن خونه ی مامان عزیز اینا با هم رفتیم.....خونه ی مامان عزیز اینا حامد بهم گفت میشه بپرسم اسم عسلت چیه پاک فراموش کردم.....منم با تمام عشقم از ته دلم اسم قشنگت رو به زبون آوردم بعدش گفت خونشون کجاست گفتم خونه ی معشوقه ی من کجاست. برگشتنی هم ساعت 8.30 اینا بود بابا و عمو با ماشین ما رفتن بیرون ما هم همگی با ماشین عمو اینا (پژو حسرتی) مال اداره بود دستشون بود....ما هم با اون اومدیم حامد می روند . هانیه هم دختر عموم گفت میام خونه ی شما اومد خونه ی ما...توی ماشین مامان به حامد گفت می گم دلمه بره به همون آموزشگاه تو بعدش هم همزمان بیاد هر شب با تو تمرین کنه حاج آقا حوصلش نمی کشه ولی تو جوونی می تونی خوب راهنماییش کنی....اااااا لازم نکرده من نمی خوام با حامد یاد بگیرم من می خوام با ناناشم تمرین کنم اون باید به من یاد بده....می دونی آموزشگاه حامد کجا بود؟ آفرین درست حدس زدی همون آموزشگاه آقاجون......

 

ناناش از آهنگ وبم خوشت میاد من که خیلی دوسش دارم همون آهنگ پایانی سریال اولین شب آرامش هست که یه بار هم برات نوشته بودم عنوان وبم هم هست......

 

عسلم، شیرینم مهربونم قده دریاها دوستت دارم و همیشه کنارت هستم و هیچ وقت ترکت نمی کنم....فعلا تا فردا که منتظر تلفنت می مونم....بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:7  توسط همیشه منتظرت 

ااااا عسلم من همش میرم بعدش یادم میوفته یه چیزی یادم رفت بگم دوباره برمی گردم این دفعه هم یادم افتاد که بهت بگم فردا صبح احتمالا مامان بره کتاب های خواهر کوچیکه رو بخره از مدرسه درسته زود برمی گرده ولی بازم غنیمته یادت نره حتما بزنگ می خوام با شیرینم حرف بزنم. فدات شم خیلی می خوامت.

 

دوستت دارم بوس بوس

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:36  توسط همیشه منتظرت